یهویی های خودم...

من منم ..و به دنبال مِنِ حقیقی ام میگردم..

یهویی های خودم...

من منم ..و به دنبال مِنِ حقیقی ام میگردم..

سلام به یُمن نام مبارک خدا...
اینجا نمیدانم چه پیش میآید اما...
میدانم دلم تنگ است..
نمیدانم چه میخواهی...
میدانم اتفاق روزگار تو را اینجا کشانده...
میدانم همگی تنهایی را تجربه کرده ایم...
حالا نمیخواهم جانماز آب بکشم...
اما درنگی کن..
حقیقتا چقدر سخت است تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟
این روزها رهبرم تنهاست...
امام زمانم تنهاست...
که ما کوفی منشانه مدام نامه ی دروغینِ جان نثاری برایشان مینگاریم...
و من مدعی تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟

اما نه.... حقیقتا خدایی دارم که به قول بزرگی:
بارها در زندگی درست جایی دستم را گرفته که میتوانست مچم را بگیرد.....

دعاکنیم...برای آدمیتمان...
برای ظهور...

آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تلنگر» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

اعوذ باالله من نفسی

خدایا به تو پناه میبرم از نفس خودم...

درست همین دیشب بود..که بعد یه روز پر کار "آماده کردن چنتا چیز میز مثلا هنری"که کلی خودمو تحسین کردم بخاطر انجامش ...

داشتم میومدم ک در شیشه ی رنگم رو ببندم که مبادا ی وقت بریزه...."راستشو بخواید بیشترشم هدفم این بود شخص دیگه ای نریزدش"

ک یهو...وااااااااااای ..درست فهمیدین خودم باعث شدم بریزه اونم کجا روی فرش دست باف و......

یه عالمه بوووووووو..یه عالمه گند زدن.....یه عالمه.......همه ی اینا ب کنار...

داشتم فک میکردم ک چقد بده قصاص قبل از جنایت کردن...چی فک میکردم چی شد...

و از طرفی برام مصداق این بود که لذتایی که براشون ی عالمه تلاش میکنیم چقد میتونه زوووووووووووود گذر باشه واقعااااااااا...

و همچنان ریشه ما انسان ها انگار که از نسیان بودنش رو میخواد ثابت کنه......اینکه همه ی این عبرتها رو میبینیم و باز درس نمیگیریم...

به  فرموده حضرت مولا علی علیه السلام....چه بسیار است عبرتها و چه اندکند عبرت گیرندگان!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۶
فرزند آدم

خیلی ساده اما جالب...

باسلام  و تسلیت اربعین سالار شهیدان حضرت ارباب علیه السلام

اتفاقی جالب مرا بر آن داشت تا به توسعه ی این فکر و ایده بپردازم...

البته به قدر توان...

هرکس دوست داشت میتونه در این امر یاری گر باشه...و اینو باز نشر بده...

تو یکی از شهرای کشورمون طی یک اقدام کاملا جالب تعدادی اعلامیه در شب اربعین حسینی در منازل و بین مردم توزیع شد...

تصویری از این اعلامیه...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۹
فرزند آدم


 

مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .

می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !

آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم .


موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .

پرسیدم بابت چی ؟

گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم

اما هنوز کمی مردد بودم .

وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .

با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .

فردا خدمت می رسیم

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...

*****************************************************
این ماجرا را که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!


آدرس تموم مطلب بالا:http://vares.loxblog.ir/
اگرچه خودمم قبلا شنیده بودم و از شنیدنش لذت برده بودم... 
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۷:۲۸
فرزند آدم